![]() |
![]() |
|
| میخوام امشب بگم از بود و نبود، بگمn از چشم کبود---و بپرسم که سیه نامه من دست که بود؟ که مرا دود ربود |
|
دلم گرفته بسُّ ست! هوای گریه دارم دلی به رنگ و بوی پرده ی کعبه دارم میان عاشقانت ، خاین ترینشون من مدد رسان که من هم بسیار وعده دارم مدد رسان که آیم، بگم به روی ماهت خـبـر ز بـندگـی(-ِّ) صـدهــا بـنـده دارم خبـر ز گـریه هـای قـبـل اذان مــادر من هـم ز بیـماری فـرزند شِکـوه دارم خبر ز آن دختـرک، آواره ی سینه ها خـبـر ز ناله هـای آن سوی پرده دارم
خـبر ز گشـنگـی طفلان بی خانمان نـفرت بسی فراوان از آن پرنده دارم
خبر ز بی وفایان، خبر ز توبه کاران خبر ز گندم و سیب ، کفـر زمانه دارم هرگز نیاای اینجا، بگذار هی بگویم عجل علی ظهورک،عجل که حیله دارم بـگـذ ار من بـیایـم ، اخبـار تازه آرم بــرای آمـدن مـن ، ایـنهـا بـهـانه دارم خواهی که رک بگویم؟من خود خبر ندارم امـا بدان که تـرس از بـبـر درنده دارم خرده مگیر بر من گر عهد خود گسستم زاده ی آدم هستم ، از خود گلایه دارم سنگینی نگاهت ، بوی خوش عبایت رحمی بکن که من هم قلبی شکسته دارم
|
|
+ مشکی شده در
پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 1:22 AM توسط شب زنده دار |
|
|
حکمت ۲۸۵ : ضرورت استفاده از فرصتها
آنانکه وقتشان پایان یافته خواستار مهلتند،
و آنان که مهلت دارند کوتاهی می ورزند!.
مانده ایم تنها در این بیغوله ها خسته ایم، بی کس شدیم ای آشنا
نـای ما بی نای تو نالیدن است نای ها بی هم ندا خُسبیدن است
چـاه هم با ما دگر بیگـانـه است چاه ها بی آب همچون چاله است
روزگاری گشته عاری از صفـا عاری از ایـثـار، از مهـر و وفـا
عاشقـان جمله اسیر بوسه اند مومـنـانِ مـدعی بی تـوشـه انـد
توبه فرمایان چو عادت کرده اند تـوبه را محض حسادت کرده اند چو گناهی مفت و بخشش مفت تر گرم گشته کسب و کار توبه گر
جـانـمازی کهـنه دایـر کرده و مُهـر را، چرکین ظاهر کرده و
می گذشتیم از صراط مستقـیم لـیـک نـا آگـاه، پـاهـا در گِلـیم . . .
تـوبـه کردم که دگـر عـادت توبـه نکنم
چشم پوشی ز همه آیـه و سـوره نکـنم
سـاده ای و سـاده گویـم سـاقـیـا
تـوبـه کردم، مرحمت کن مـهــدیـــا
|
|
+ مشکی شده در
سه شنبه 30 آبان1385ساعت 3:27 AM توسط شب زنده دار |
|
|
.... و شنیدم که قصد دارند عشق را زنده به گور کنند؛ من خود دیدم که عشق در تابوت بود و ناله های سنگین می کرد و دیگر کاری جز سکوت عایدش نبود و من میدانم که عشق تا ابد زنده است و این امر عشق را سخت می آزارد که مجبور به سکوت در تابوت می شود
و من که میدانم در دل مردمان دیگر عشقی نیست با تیشه ای که افتاده در پای در بیستون شقایق پژمرده را از ریشه خواهم کند که ناچار به اطاعت از نازنینم نباشم که روزی گفت: « تا شقایق هست، زندگی باید کرد». من حتی کسی را از پرواز خود مطلع نخواهم کرد که روزی خواجه ام (می)گفت: « با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی** تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی»
و من که کم کم سکوت عشق را حس می کنم هم اکنون در جواب یارانم میگویم: با مدعی نگویم اسرار عشق و مستی**تا با دلم بمیرم بهر خداپرستی که دیگر شقایقی نیست که لافی از زندگی زد.
..... و دیگه شب شد و تاریکی گور سخت می آزارد و دیگه شب شد و امّید سحر نیست در خلوت گورستان ها
و دیگه شایعه ی مرگ خدا پیچیده به گوش شب نشینان فلک و دیگه شب شد و این تن شده یخ!! که وجودش شده درد و دلش بی پروبال افتاده به خاک و هر از گاهی مدهوش و خجل می کند با شک نگاهی به افق های دراااز ! !! !
و دیگه شب شد و عالم در خواب به تماشای فریب خودشان می نگرند
و منم بی پروا، می کنم نیم نگاهی به گل و لای زمین که صدای باران، مضطرب کرده همی خاک نفس را که چه آواز دل افروزی است
ناگهان ابر سیاه!! می کند قصه ی دلتنگی خود رو به فلک که شبی در دشت دَرَک نازی شده، یاری شده، مستی شده، ناگه غمی در دل شده، آهی شده، تا از فضاها جمع شده، ابری شده؛ و سپس می شنوم نغمه های هستی که چه آواز بدی
و دلم آنجا سخت ---- می گردد تنگ که همان لحظه نگاهم رو به سوی مستیست که شبی او اینجا، کرده ناله ز نوای هستی و چُنین زد بَستی: « من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد آهنگ است»
چون که می ترسید ناگهان نشناسدش آن بی وفا یار امید راستی!! وای اگر بیگانه بوده آشنای خویش را.(1)
(1): کاش بشناسد مرا آن بیوفا دختر امید**آه اگر بیگانه باشد آشنای خویش را ـــ (مهدی اخوان ثالث)
و مرا دیدن صبح!! می کند ناراحت و قلم را راحت که دگر وقت و زمان می دهد آزارم. راستی! من چقدر دلتنگم... |
|
+ مشکی شده در
یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 4:40 AM توسط شب زنده دار |
|
|
به نام عشق زیبا، یار تنها و آن ره توشه بردار شکیبا
قل تو عاشقی اَحد و تو از ناز صمد من درت،و تو برِ من آخ که اَلحمد،دور لَبَت
امشب خیال خالت خواب از سرم ربودست گویا که مهر مویت، قفل دلم گشودست بازم به یاد رویت، گل های عشق رو چیدم دیدم توهیچ برگ گل بوی رُخَت نبودست ببین دل زار من ، به یادِ آغووش تو چگونه دور از لبت شعروغزل سرودست تو رفتی و نموندی، توو آسموون هفتم کاش بودی و میدیدی بی تو شَبم چگونست عاشق نامت شدم ، "ستاره" ی شمالی نفهمیدم که قصدت از چشمَکت چه بودست |
|
+ مشکی شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 3:18 AM توسط شب زنده دار |
|
| لوگوی وبلاگ |
--------کاشکی دستامونو --------------زنجیر میبستیم ما به هم-------------همه جا داد میزدیم---------------که عاشقیم، عاشق هم-----
|

| خاطراتِ سیاه |
|
اردیبهشت 1386 آبان 1385 شهریور 1385 تیر 1385 |
| شب زنده داران |